احمد بن محمد ميبدى

286

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

رسول خدا روزى ايشان را ديد كه اندوه دين به جان و دل پذيرفته ، با درويشى و ناكامى ساخته ، ظاهرى شوريده و باطنى آسوده ، قلّادهء معيشت و نعمت گسسته ، راز ولىنعمت به دلشان پيوسته ، چشمهاشان چون ابر بهاران ، و رويهاشان چون ماه تابان ، همه در آن صفّه صف كشيده و نور دلشان به آسمانها پيوسته ! رسول خدا كه آن سوز و نياز و آن راز ناز ايشان را ديد گفت : بشارت باد بشما اى صاحبان صفّه ، هريك از شما كه به وضع حاليه خود راضى باشد ، در روز قيامت از دوستان و رفيقان من است . زهى دولت و كرامت ! زهى منقبت و مرتبت ! از عهد آدم تا آخر عالم ، كرا از اولياء و اتقياء داراى اين منزلت است ؟ قدر شريعت مصطفى را ايشان دانستند و حق سنّت او را گزاردند ، خداوند ايشان را متوارىوار و درويش صفت در پناه خويش بداشت ، اين‌ها « 1 » هريك از قبيله‌هاى خود جدا شده از بيم آنكه خلق دريشان آويزد و از حق مشغول دارند ، روى صفّهء مسجد پيغمبر جايگزين شدند ، چه دانستند كه هركس بخلق مشغول شد از حق بازماند . هزار سال پيش از آنكه اين درويشان اصحاب صفّه به عالم وجود بيايند خداوند به پيغمبران بنى اسرائيل از ايشان خبر مىدهد و مىگويد : مرا در آينده بندگانى هستند كه مرا دوست دارند و من هم ايشان را دوست دارم ، ايشان مشتاق منند ، و من مشتاق ايشان ، ايشان مرا ياد كنند ، و من ايشان را ياد كنم ، نظر ايشان به من است ، و نظر من به ايشان . عجب كارى است كار دوستان و طرفه بازارى است بازار ايشان ! پيش از آنكه در وجود آرد ايشان را جلوه مىدهد و چون در وجود آمدند در خلوت به راز و نازشان مىپرورد ! آنگاه با ناكامى و بىمرادى روزشان به سر مىآورد . پير طريقت گفت : در باديه مىشدم درويشى را ديدم كه از گرسنگى و تشنگى چون خيالى گشته و سر تا پاى او خونابه گرفته ، به تعجّب در وى نگريستم ! و خداى را ياد مىكردم ، ناگهان چشم باز كرد و گفت اين كيست ؟ كه امروز در خلوت ما رحمت آورد ؟ در اين حال ناگهان از سر وجد خويش برخاست و خود را بر زمين مىزد و مشاهده‌اى كه در پيش داشت جان نثار همىكرد و مىگفت : من پاى برون نهادم ز ميان * جان داند با تو و تو دانى با جان در كوى تو گر كشته شوم باكى نيست * كو دامن عشقى كه برو چاكى نيست ؟ يك عاشق آزاده نبينى بجهان * كز باد بلا بر سر او خاكى نيست ! 52 - وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ . آيه . كافران نزد مصطفى آمدند و گفتند : يا محمّد ، ما مىخواهيم به تو ايمان آوريم لكن ما را عار باشد با اين گدايان نشستن ! و آن بوى ناخوش آنان كشيدن ! ايشان را از خود دور كن تا ما به تو ايمان آوريم ، رسول خدا كه به ايمان آوردن آنان حريص بود پيغام به درويشان فرستاد تا روزى چند كمتر آيند مگر كه آنان ايمان آورند ، هنوز سه گام نرفته بود كه اين آيه نازل شد كه اى محمّد : من اينان را نرانده‌ام تو اينان را مران ، من آنان را نخوانده‌ام تو آنان را منواز ! آرى مقبولان حضرت ديگرند ، و مطرودان جماعت ديگر ! اين درويشان خواندگانند و آن بيگانگان راندگان ! كافران كه مقصودشان پراكنده ساختن مسلمانان از اطراف محمّد بود باز آمدند گفتند : اگر يك روز ما را و يك روز ايشان را باشد ما به تو ايمان آوريم ، رسول همّت كرد كه به اين خواسته گردن نهد كه آيهء وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ نازل شد و فرمود با ايشان باش كه من با ايشانم ، ايشان را خواه كه من خواهان ايشانم ، كافران آمدند و گفتند : اكنون نوبت بما نمىدهى ، ما روا داريم كه با ايشان بنشينيم به شرطى كه بما نگرى نه با ايشان ! رسول خدا پيغام به درويشان فرستاد تا آنان را دل خوش

--> ( 1 ) اشاره به بلال از حبش ، صهيب از شام ، سلمان از فارس است .